تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۵

تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد و فریادی
شبیه حرمت این " لا اله الا الله"...
و چشم هام که چشم انتظار تو هستند
- اگرچه منجمدند و نمی کنند نگاه –
و بغض می کند آنجا جنازه ی من که
"تو" را همیشه "نفس" می کشند و "خود" را "آه"
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و
رسیده ام به غزل ، گل، شکوفه، دریا، ماه
بدون تو همه ی عمر من دو قسمت شد:
"دقیقه های تکیده" ، "دقیقه های تباه"
اگر چه متن بلندیست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرح قصه را کوتاه
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند،
"غروب جمعه" و " مرگ" و " وجود من" همراه!
برای بدرقه ی نعش من بیا هر روز
که کار من شده سی بار مرگ در هر ماه
و کل دلخوشی زندگی من اینکه
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
با تشکر از :
بوی بهشت
ارسال توسط رضا موحّدی
آخرین مطالب


