تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۲

پرده بردار ز رخ، چهره گشا ناز بس است
عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت
تا من دل شده را یک رمق و یک نفس است
همه خوبان بر زیبایی ات ای مایه ی حسن
فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است
مرغ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار
عرصه جولانگه راز است و نوای مگس است
داد خواهم غم دل را به کجا عرضه کنم
که چو من دادستان است و چو فریاد رس است
این همه غلغل و غوغا که در آفاق بود
سوی دلدار روان و همه بانگ جرس است
ارسال توسط رضا موحّدی
آخرین مطالب


